ابان در تنهايي خود غرق است و نگاه منتظرش بر رهگذريست كه ناداني به او جرأت داده است تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد خانه در تنهايي خود غرق است و حضور ره نوردي را مي نگرد كه گامهايش لحظه اي سكوت سنگين خانه را شكسته است آسمان در تنهايي خود غرق است و گذار پرنده اي را مي خواهد كه بال افشان آغوش فروبسته او را بگشايد و من در تنهايي خودم غرقم و به روزي مي انديشم كه ديگر نباشم
شاعر پيمان آزاد
هار و باغ و گلگشت چمنن ها كنار دلبران شيرين سخن ها اگر قسمت شد از خلوت درآيم و گرنه ما و دل تنهاي تنها
عاقبت خواهم مرد.... نفسم مي گويد وقت رفتن دير است..... زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟ اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند خلوت و ساكت و سرد يك به يك طي شده اند...... اي واي كوچه آخر من بن بست است شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر لذت بوسه يار زير نور مهتاب.... اين همه دوستي را چه كنم؟..... عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد... همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟ يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو عاقبت خواهم مرد.... مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است.... دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم... راحت جان كه گران نيست بايد طلبم.... بعد از من... دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند من كه بايد بروم اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را قدر يك ياس كبود و زخمي قدر يك قلب و دل بشكسته قدر يك جاده پيوسته خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم.... حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم... تو بگو من چه كنم؟؟؟ با اميدي كه به من بسته شده با قراري كه به دل بغض شده با نگاهي كه به من مست شده تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ.... من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ! اما دوستت دارم پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم.... وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند من كه خود مي دانم مردنم نزديك است....
فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار کمی آهسته تر شاید........نه!محکم تر قدم بردار به شدت خسته ام از خودبه سختی خسته ام از تو بیا ای جان ناقابل بیا دست از سرم بردار خدا می داند ای مردم دلم چون ساقه ی گندم نمی رقصد به جز با گل نمی میرد به جز با خار نه با من نسبتی دارم نه از اقوام انسانم مرا از من بگیر و دست موجودی دگر بسپار خودت بنشین قضاوت کن اگر تو جای من بودی چه می گفتی به این مردم چه می کردی به این دیوار خدایا گر چه کفر است این ولی یک شب از این شب ها
فقط یک لحظه- یک لحظه- خودت را جای من بگذار
در هجوم وحشي باد كوير نفس شعله افروخته اي مي گيرد ساقه اي مي شكند غنچه سرخ دلش مي گيرد و صدايي است كه در زمزمه ي باد مرا مي گويد: خشت در خانه ي آب مي ميرد دلم از غربت خود مي گيرد
به قول فروع: ((چراغ هاي رابطه تاريكند)) و من افسرده از ناتواني اين روح افسرده از شنيدن آواي خوشبختي ماهيان ساده دل كه سوار بر رود پوچي اند من از نگاه حزن آلود خويش افسرده ام و از شنيدن اين كه چراغ هاي رابطه تاريكند من از ناتواني اين روح افسرده ام.
فرياد ها مرده اند سكوت جاريست تنهايي حاكم سرزمين بي كسي
وقتي كه دستهاي باد قفس مرغ گرفتارو شكست شوق پرواز نداشت وقتي كه چلچله ها خبر فصل بهارو ميدادند عشق آواز نداشت ديگه آسمون براش فرقي با قفس نداشت واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت شوق پرواز توي ابرها سوي جنگل هاي دور ديگه رفته از خيال اون پرنده ي صبور اما لحظه اي رسيد لحظه پريدنو رها شدن ميون بيم و اميد لحظه اي كه پنجره بغض ديوارو شكست لحظه آسمون سرخ ميون چشاش نشست
با عاشقان به حال وداعي سفر بخير از دوري تو عاقبت چشم تر به خير تنها شديم و خلوت ما گريه خيز شب اشك شبان غربت و آه سحر به خير اكنون كه پيش چشم مني ابر گريه ام آن لحظه يي كه دور شوي از نظر به خير من سرخوشم به اشك خود و خنده هاي تو شوق پدر چو نيست نشاط پسر يه خير گر صبر ما به سوي ظفر ميبرد تو را در من شكيب تلخ و اميد ظفر به خير من باغبان خسته تنم اي نهال سبز بر قامت صنوبري ات برگ و بر بخيره چون مي روي به نامه ي خود شد كن مرا ياد تو با با خبر نامه بر به خير گر عمر بوذد ديدن رويت بهشت ماست ورنه بگو به گريه كه ياد پدر به خير تاب فراق از پدر پير خود مخواه اي يادگار روز جواني سفر به خير
پشت شيشه برف ميبارد پشت شيشه برف ميبارد در سكوت سينه ام دستي دانه اندوه ميكارد مو سپيد آخر شدي اي برف تا سرانجام چنين ديدي در دلم باريدي ... اي افسوس بر سر گورم نباريدي چون نهالي سست ميلرزد روحم از سرماي تنهايي ميخزد در ظلمت قلبم وحشت دنياي تنهايي ديگرم گرمي نمي بخشي عشق اي خورشيد يخ بسته سينه ام صحراي نوميديست خسته ام ‚ از عشق هم خسته غنچه شوق تو هم خشكيد شعر اي شيطان افسونكار عاقبت زين خواب درد آلود جان من بيدار شد بيدار بعد از او بر هر چه رو كردم ديدم افسون سرابي بود آنچه ميگشتم به دنبالش واي بر من نقش خواب بود اي خدا ... بر روي من بگشاي لحظه اي درهاي دوزخ را تا به كي در دل نهان سازم حسرت گرماي دوزخ را؟ ديدم اي بس آفتابي را كو پياپي در غروب افسرد آفتاب بي غروب من ! اي دريغا در جنوب ! افسرد بعد از او ديگر چي ميجويم؟ بعد از او ديگر چه مي پايم ؟ اشك سردي تا بيافشانم گور گرمي تا بياسايم پشت شيشه برف ميبارد پشت شيشه برف ميبارد در سكوت سينه ام دستي دانه اندوه ميكارد
دیگر دل شکسته راهی به تو ندارد این ساز دل شکسته سوزی ز تو ندارد دیگر نشان ز این عشق من پیش خود ندارم دیگر تو را در این دل من پیش خود ندارم می پرسم از دل خود شاید تو را بیابم شاید تو را در این دل من پیش خود بیابم رفتی تو از دل من دیگر تو را نخواهم دیگر منم دل من دیگر تو را نخواهم زین پس ز تو دل من دیگر نشان نگیرم دیگر در این دل خود یادی ز تو نگیرم
در صورتیکه مایل به نوشتن مطلب در سایت هستید ابتدا در سایت عضو شده سپس در قسمت تماس با ما شناسه ورود خود را برای بگذارید تا شما بعنوان نویسنده سایت انتخاب بشید