تورا می خواستم تا در جوانی نمیرم از غم بی همزبانی غم بی همزبانی سوخت جانم چه می خواهم دگر زین زندگانی؟!
گفتمش یک بوسه خواهم از لبت ، گفتا مخواه من بدهکارت نیم کزمن طلبکاری کنی گفتمش یار وفادار توام ، گفتا بس است من وفا کی از تو خواهم تا وفاداری کنی گفتمش شد ارغوانی چهره ام از هجر ، گفت می توان با اشک خونین چهره گلناری کنی
ما به حساب شما میلیون ها گل بنفشه واریز کردیم!! شما می توانید از طریق مهرکارت برداشت کنید...
امیدوارم تو خونه پماد سوختگی داشته باشی چون برات یه بوس داغ فرستادم !
ترک ما کردی برو هم صحبت اغیار باش با ما چون نیستی باهرکه خواهی یار باش
بعضیا با غصه پیرن بعضیا با غم رفیقن... بعضیا از بس عزیزن هرگز از دلها نمیرن!!
دوستان را یادکردن عار نیست قیمت کاغذ که صد دینار نیست دوستان را یاد کن تا زنده ای بعد مردن دوستی در کار نیست
همدم گل گشته ام همبستر خاکم مکن. قطره قطره می چکم از چشم خود پاکم مکن...
آن کبوتر که لب بام شما پر زد و رفت دل من بود که آمد به شما سر زد و رفت
اگه باهات نبودم برات که بودم اگه چشات نبودم نگات که بودم اگه حرفات نبودم صدات که بودم اگه خودت نبودم فدات که بودم...
عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت فروریختن دیوار غرورت گدایی کنی ، آن وقت که دیگه عشق نیست صدقه هست !
هرکجا دور از تو باشم نازنین غربت نشینم هرکجا پایت گذاری خاک نرم آن زمینم
یک نفر هیچ وقت نمی تونه توی یک رودخونه 2 بار شنا کنه. چون دفعه دوم نه اون آدم آدم قبلیه و نه آب رودخونه همون آب قبلیه !!
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست...
در خلوت من نگاه سبزت جاریست این قسمت بی تو بودنم اجباریست افسوس نمی شود کنارت باشم بی تو هر ثانیه و هر لحظه ی من تکراریست...
دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم؟ من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم؟ ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟
فدات فدات یه بوس برات کنج لبات یه چسب بزن بچسبونش که در نره از رو لبات !!
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک چرا باید به دور تو بگردم؟! ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم
گفتم به گل زرد چرا رنگ منی افسرده و دلتنگ چرا مثل منی من عاشق اویم که رنگم شده زرد تو عاشق کیستی که همرنگ منی...
تو ایران خطی خرابتر از ایرانسل نیست... ایرانسلتیم !!!
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم هر گه ياد روي كردم جوان شدم
حافظ
زان يار دل نوازم شكري است با شكايت گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
بي مزد و بود و منت هر خدمتي كه كردم يارب مباد كس را مخدوم بي عنايت
حافظ
یکی از این روزها از خاکستر خود بر می خیزم تو آمده ای و جهان کنار تو علف زاری مه آلود با تیرک شکسته تلفن نیست شور است و امید و رستگاری ابدی دیگر به مرگ نمی اندیشم زیبایی تو مرا نجات داده است
تاریک بود اما هول آور نبود دریا بود اما غرق نمیکرد من ذات جهان را در چشم های تو دیدم و گرنه می ترسیدم از ماندن و زیستن
در این سیاره تاریک نور معنی نجات است و تو نور بودی برای تو دعا خواهم کرد.
می خور که زیر گل بسی خواهی خفت بی مونس وبی رفیق بی همدم و جفت زنهار بکس مگو تو این راز نهفت هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
خیام
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد
مصدق
تو نیستی اما من برایت چای می ریزم دیروز هم نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم دوست داری بخند دوست داری گریه کن و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش مبهوت من و دنیای کوچکم دیگر چه فرقی میکند باشی یا نباشی من با تو زندگی میکنم
به لبهایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ای ناگفته دارم ز پایم باز کن بند گران را کزین سودا دلی آشفته دارم بیا ای مرد ای موجود خودخواه بیا بگشای درهای قفس را اگر عمری به زندانم کشیدی رها کن دیگرم این یک نفس را منم آن مرغ آن مرغی که دیریست به سر اندیشه پرواز دارم سرود ناله شد در سینه تنگ به حسرتها سر آمد روزگارم به لبهایم مزن قفل خموشی که من باید بگویم راز خودرا به گوش مردم عالم رسانم طنین آتشین آواز خود را بیا بگشای در تا پر گشایم بسوی آسمان روشن شعر اگر بگذاریم پرواز کردن گلی خواهم شدن در گلشن شعر لبم بوسه شیرینش از تو تنم با بوی عطرآگینش از تو نگاهم با شررهای نهانش دلم با ناله خونینش از تو ولی ای مرد ای موجود خودخواه مگو ننگ است این شعر تو ننگ است بر آن شوریده حالان هیچ دانی فضای این قفس تنگ است تنگ است مگو شعر تو سر تا پا گنه بود از این ننگ و گنه پیمانه ای ده بهشت و حور و آب کوثر از تو مرا در قعر دوزخ خانه ای ده کتابی خلوتی شعری سکوتی مرا مستی و سکر زندگانی است چه غم گر در بهشتی ره ندارم که در قلبم بهشتی جاودانی است شبانگاهان که مه می رقصد آرام میان آسمان گنگ و خاموش تو در خوابی و من مست هوسها تن مهتاب را گیرم در آغوش نسیم از من هزاران بوسه بگرفت هزاران بوسه بخشیدم به خورشید در آن زندان که زندانیان تو بودی شبی بنیادم از یک بوسه لرزید بدور افکن حدیث نام ای مرد که ننگم لذتی مستانه داده مرا میبخشد آن پروردگاری که شاعر را دلی دیوانه داده بیا بگشای در تا پر گشایم بسوی آسمان روشن شعر اگر بگذاریم پرواز کردن گلی خواهم شدن در گلشن شعر
در کره راه گندم آن جفت شاد بال سبک پا را می بینی ؟ آن جفت بال در بال که در گذار خود گلبرگ های سرخ شقایق را مثل هزار گله پروانه از خواب سرخ رنگ بیدار می کنند؟ آن زائران مشهد دیدار آن آهوان رعنا آن جفت پارسا را می بینی ؟ اینجا ولی هنوز از انبوه وهم خویش چشم مرا به حیرت می کاوی و در کویر دور نگاهم طرحی به جز گریز نمی یابی
در صورتیکه مایل به نوشتن مطلب در سایت هستید ابتدا در سایت عضو شده سپس در قسمت تماس با ما شناسه ورود خود را برای بگذارید تا شما بعنوان نویسنده سایت انتخاب بشید