در وطن خویش غریب! قاصدک، شعری از امید شعر فارسی، مهدی اخوان ثالث، همراه با صدای شاعر شنبه 12 ژوئیه 2008 شاعر بزرگ فارسی مهدی اخوان ثالث معروف به م. امید، در سال 1307 متولد و در سال 1369 زندگی را ترک کرد. مهدوی اخوان ثالث که کار ادبی را با سرودن شعر به شیوه ی سنتی آغاز کرد، از اولین پیشروان نوگرایی در شعر فارسی بود که توانست شعرنیمایی را حتا بهتر از نیما به اوج برساند.
دفترهای شعر: ارغنون، انتشارات تهران، (۱۳۳۰) زمستان، انتشارات زمان، (۱۳۳۵) آخر شاهنامه، انتشارات زمان، (۱۳۳۸) از این اوستا، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵) منظومه شکار، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵) پاییز در زندان، انتشارات مروارید، (۱۳۴۸) عاشقانهها و کبود (۱۳۴۸) بهترین امید (۱۳۴۸) برگزیده اشعار (۱۳۴۹) در حیاط کوچک پاییز در زندان (۱۳۵۵) دوزخ اما سرد (۱۳۵۷) زندگی میگوید اما باز باید زیست... (۱۳۵۷) ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم (۱۳۶۸) گزینه اشعار (۱۳۶۸)
شعر قاصدک قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ از کجا وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی ، اما ،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار ازین در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو. ، فریب قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای راستی آیا رفتی با باد ؟ با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟ مانده خکستر گرمی ، جایی ؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند
بهم گفتی خداحافظ تو رو دیگه نمی خوامت بهت قول می دم از امروز دیگه هیچ وقت نمی پامت بهم گفتی تو این روزا ازت من می گذرم آسون ببین ذرات عشقم رو همه حل شد توی بارون خداحافظ چه آسون بود چشات اون شب چه آروم بود ولی انگار که عشق من مثل جغد روی بوم بود سر شب که تو می رفتی چشام پر می شد از غصه ولی حالا دیگه نیستی اینم از ماتم قصه ببین قهر طبیعت رو تو می خواستی منو خم کرد عزیز دل بگو با من دلت رو کی پر غم کرد دیگه عشقو نمی فهمم دیگه خون تو رگهام خشکید بگو چشمای غمگینت چرا از عشق من ترسید خداحافظ عزیز دل برو دل کندن آسونه دل خوش باور و تنهام از این بازی دلش خونه
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم : باشد براي روز مبادا ! اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما کسي چه مي داند ؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونانکه بايدند نه بايد ها...
در صورتیکه مایل به نوشتن مطلب در سایت هستید ابتدا در سایت عضو شده سپس در قسمت تماس با ما شناسه ورود خود را برای بگذارید تا شما بعنوان نویسنده سایت انتخاب بشید