متن غمناک » بزرگترين سايت تفريحي ايرانيان
عشق شیرینی زندگیست . مارسل تینر

       
نام کاربری:
کلمه عبور:
 

 

 

 

نظرسنجی
   
 

 

آرشيو
   
 

 

 

 

تبلیغات
 

 
 

 

سنگ صبورم

 



 سنگ صبورم

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونمو دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش


تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست


اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشقو امید
همیشه محتاجه به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست


اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش


تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست

 
مشاهده: 115 بار | نویسنده: admin | تاریخ: 23 فروردين 1388 | نظرات (0) | ادامه مطلب

 

 


گریه گریه گریه


گریه


گریه نمی كنم نه اینكه سنگم , گریه غرورمو بهم میزنه



مرد برای هضم دلتنگاش , گریه نمیكنه قدم میزنه



گریه نمی كنم نه اینكه خوبم , نه اینكه دردی نیس نه اینكه شادم



یه اتفاق نصفه نیمه ام كه , یهو میون زندگی افتادم



یه ماجرای تلخ ناگزیرم , یه كهكشونم ولی بی ستاره



یه قهوه كه هر چی شكر بریزی , باز همون تلخی ناب و داره



اگه یكی باشه منو بفهمه , براش غرورمو بهم میزنم



گریه كه سهله زیره چتر شونش , تا آخر دنیا قدم میزنم

 
مشاهده: 156 بار | نویسنده: admin | تاریخ: 10 فروردين 1388 | نظرات (1) | ادامه مطلب

 

متن های غمناک

 



تا که بودیم نبودیم کسی کشت ماراغم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یارشدند خفته ایم وهمه بیدارشدند
قدرآیینه بدانیم چو هست نه درآنوقت که اقبال شکست



می روم دورازتوبا دنیای خود خلوت کنم
باید آخرمن به این بیگانگی عادت کنم

می روم تا عاقبت پروانه ای پیدا شود
همنشین این دل شوریده ی شیدا شود



مادر چشم به در خانه مدوز که دگر بازنگردم

از گوشه قلبت که برفتم دگر بازنگردم

آنروز که تابوت مرا بر دوش بگیرند

خواهر تو مزن بر سر و سینه که دگر بازنگردم

مادر گر دوست بپرسد که عاشق تنها به کجا رفت

آسوده بگو رفت به جایی که دگر بازنگردد



مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني
مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني



روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است/ ........ بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ...... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيد مهاجر بود



مي نويسم (( د ي د ار )) تو اگر بي من و دلتنگ مني ... يك به يك فاصله ها را بردار

بقیه در ادامه مطلب

 
مشاهده: 457 بار | نویسنده: admin | تاریخ: 1 اسفند 1387 | نظرات (1) | ادامه مطلب

 

متن های غمناک

 



حتــي غريبــه‌ها مي‌دانند


كــه شانــه‌هاي غـرورت


تــشنه هـــق هـــق اســت


حتــي مي‌دانند


كه بــايد پلكهــايت را


دوســت داشــت


تــا آشنــايي را نشنــاسي .


مي‌دانــي ؟


مــن هيــچ بـغضي را ارزان


نـفروختـــه‌ام


تنهـــا ،


سـايـه‌هـــاي حضــورم را


پــوششي مي‌كنــم


بــر شانـه‌هــاي عريــان غـرورت


تــا ،


غــريبــه‌اي عبــور نـكـنـد .





مسلط شـــده‌اي بـــر من ...

تـــو را مي‌گويــم ...


تـــازيانه مي‌زنــي ...


هـــي ديـــوانــه ...


مـــي‌خواهم بــگويــم :


تـــازيــانه از ســرم بــردار ...


مـــي‌تــرسم بــگويـنـد ديـــوانــه شـــده‌ام ...


بـــا خـــودم كلنـجـــار مـــي‌روم ...


تـــا ديـــوانــگي بـــه ســـراغم نيـــامده ...


بــرگردان تـنـهاييم را ...





بقیه در ادامه مطلب

 
مشاهده: 137 بار | نویسنده: admin | تاریخ: 1 اسفند 1387 | نظرات (0) | ادامه مطلب

 

متن های غمناک

 



کوچ روزها را در آنسوی نگاهم درک کردم ولی مرگ را نمی يافتم
کيست که ميگويد مرگ
کيست که ميگويد هجو
آرام وآهسته در پی بهاری هست
هرگه بهاری هست کوچ نگاهی هست
اما پس از آن رنگ خزانی هست
بعد از خزانم رنگ سپیدی هست
پس هرگه آهی هست يا بار خواری هست
آنجا بهاری هست
مرگی نمی بينم در باغ هستی من
چون هرگه آهی است بر آن صبوحی هست



در اوج تنهاييم انجا که غمی نهان فرمانروایی می کند
در جايی فراسوی بايد ها و نبايدهاخودم را در دیگران گم کرده ام
در بودن ها و نبودن ها وخواستن هايم چاره جويی ميکنم که ناگه به فرياد سکوت بر می خيزم
سکوت نجوا نمی کند سکوت بلوا ميکند خودم را در درونش می يابم ولی هر چه از چهار راه آرزو ميگذرم به نقطه چينی از نقطه چين ره می يابم
فريادش چون به اوج ميرسم به قعرم ميکشاند
در آنجا سکوتم را فرياد سکوت می شکند



بر مزارم
بر سکوتم
گريه، بس بيهوده
گريسته ام جای جای شما
نه مهری
نه حرفی
نه برفی

پوچ پوچ

عايدم تنها
دلی سوخته
قلبی شکسته

هيچ هيچ




باز ديشب دير به پايان رسيد
باز يروز خورشيد دير ظهور كرد
باز گويا خورشيد خواب چشمانت را ديد
باز ديشب رنگ ِآسمان سرخ بود
باز گويا ماه به ياد روي سپيدت افتاده بود
چرا گويي نه ؟
مگر خورشيد اجازه ي پرورش مرگ را ندارد ؟
مگر ماه دلي عاشق ندارد ؟

شاعر ق. سوخته



می توانی که بعد از اين ازمن
چهره ای مثل سنگها بکشی
يا غرور مرا که مانده در دستت
بر زمين جفا بکشی
در شب بی تو بی ستاره ام حتی
می توانی که بی خدا بکشی
و بگیری همیشه را از من
تا در او نقشی از بلا بکشی
تا شوم خالی از خود ای نقاش
می توانی مرا هوا بکشی

شاعر زهرا عابدی فرد




ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!



وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمندشدم

وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست ورا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم...
وقتی او تمام شد...من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است...
مثل تنها مردن!


بقیه در ادامه مطلب

 
مشاهده: 166 بار | نویسنده: admin | تاریخ: 1 اسفند 1387 | نظرات (0) | ادامه مطلب

 

متن های غمناک

 



بر سنگ مزارم بنويسيد: در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي سبک بال
به پرواز در آيم اما هر بار شکارچي حقيري قلبم را نشانه گرفت و بر زمينم کوفت شايد
مرگ پاياني بر اين پرواز شکست گونه باشد و آغاز رهايي...!



نه از قبيله ابرم، نه از تبار كويرم كه بي بهانه بگريم، و بي ترانه بميرم ستاره اي
به درخشندگي ماه كه ديري است به دست توده اي از ابرهاي تيره اسيرم فرو نمي كشد اين
آب ، آتش عطشم را خوشا كه باز بيفتد به چشمه سار مسيرم دلم گرفته برايت ولي اجازه
ندارم كه از نسيم و پرنده، سراغي از تو بگيرم



شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت.گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي.سوخت پروانه
ولي خوب جوابش را داد.گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي



خدايا عاصي و خسته به درگاه تو رو کردم نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم دلم
ديگر به جان آمد در اين شبهاي تنهايي بيا بشنو تو فريادي که پنهان در گلو کردم



نازنين دنيا همينه اون كه خوب بود بدترينه نكنه تنهات گذاشته اخره عشقها همينه
اين روزا عشقها خياله حتي فكرشم محاله عشق پاك پيدا نمي شه باشه هم رو به زواله



من هنوز می ترسم
مبادا با زبانی سخن بگویم
که میان آدم ها رایج نیست
من هنوز هم از نیمکت های چوبی ردیف اول می هراسم
چون آنجا آزادی دست ها محدود است
و من دلم میخواهد دست هایم را
بی شرمندگی بالا ببرم :
-آقا اجازه
ما جواب تمام سئوالهای شما را بلدیم
اما هنوز
از چشم های شما می ترسیم !


بقیه در ادامه مطلب

 
مشاهده: 674 بار | نویسنده: admin | تاریخ: 1 اسفند 1387 | نظرات (0) | ادامه مطلب

 

سری جدید متن های غمناک

 



خرده مگیر
آخرین پناهم بود
اشکی که ریختم
وفغانی که بر آوردم
اگر چه از نگاه تو مردانه نبود، اما
گریه کردن آخرین پناهم بود.

محمد فتحی



لمیده ام در کنج،
بی تو ترین خسته ی دنیا
تمام یک ربع ساعت تاخیرت،
نشسته ام تنها،
تنها میان جای خالی آدم ها،
آدم هایی که یک ربع ساعت پیش،
اتوبوسی را لبریز کردند
بی ما...
نگار مراد



این چه رازیست که در میکده عشاق به آن می خندند.
نکند راز من و تو باشد.
نکند عهد شکستی و...
یادمان باشد:
آسمان شاهد عهدیست که با هم بستیم
ابرها در سفرند
آسمان
اما
هست.
زهره عباسی




مي روم
نگو چه زود
مي روم
نگواحساس نداشت
مي روم
نگو حيف, جايش خاليست...
پر مي كند ديگري جايم را
مي روم در شبي كه صبحش را
جاي ديگر خواهم ديد
مي روم
نگو دوست داشتن بلد نبود
نگو احساسش را گم كرد
بگو در احساس ها گم شد
مي روم
حتي بغض نكن
مي روم
اشك هايت را براي ديدار بگذار
مي روم
تو اخرين ديدار را به ياد دار............
وبدان در قلبم جاوداني!

مي ترسم اين بار اخرين ديدار باشد
حتي اگر ايينه با ما يار باشد




در كلاس روزگار
درس هاي گونه گونه هست :
درس دست يافتن به آب ونان
درس زيستن كنار اين و آن.
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن.
درس با سرشك غم زهم جدا شدن!

در كنار اين معلمان .درسها ,
در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست!
يك معلم بزرگ نيز
در تمام لحظه ها ,تمام عمر!

نام اوست :
مرگ !
وآنچه را که درس می دهد,
(( زندگی) است!




من از تصور بيهودگي اين همه دست

و از تجسم بيگانگي اين همه صورت ميترسم

من مثل دانش آموزي

كه درس هندسه اش را

ديوانه وار دوست ميدارد تنها هستم



بقیه در ادامه مطلب

 
مشاهده: 362 بار | نویسنده: admin | تاریخ: 1 اسفند 1387 | نظرات (0) | ادامه مطلب

 

کـــــــاش !!............

 


کـــــــاش !!............

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...

خیلــــــــــــی کوتاه !....

کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬

کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم

کاش همه را دوست داشتیم ...

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید

کاش دلهایمان دریایی می شد !!

کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...

کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...کاش..........

 
مشاهده: 111 بار | نویسنده: admin | تاریخ: 19 بهمن 1387 | نظرات (0) | ادامه مطلب

 

خدمتکار

 



خدمتکار مسافر خانه
به جاده بي رونق که آرزوهايش را در خود مدفون کرده نگاه مي کند
...
چه مکرر است اين تنهايي
چه سرد و نمور و جان فرساست
...
صبح بي خورشيد
خاکستري و مه آلود
خيابان کثيف از باران
باراني که ديگر هرگز هيچ چيز راپاک نمي کند
...
روياي عشقي دور دست
که ديگر به بي رنگي گرائيده
فراموش کردن يک عهد
قطع کردن درختي که سايبان تنهايي شان بود
...
صاحب مسافر خانه هر روز در نظرش بزرگتر مي شود
درست است خيلي جوان نيست اما سبک سري هاي آنان را هم ندارد
لازم نيست آدم هميشه مراقبش باشد
گاهي مي نوشد اما هرگز مست نمي کند
به شبگردي هاي شبانه نمي رود
چيز زيادي نمي خواهد جز يک همسر نجيب
...
شب باز نيمه ديگرش در پنجره بخار گرفته ظاهر مي شود
خوشحال نيست
نگاه مي کند
و با نگاهش همه چيز را مي گويد و همچنان لب فرو بسته است
صاحب مسافر خانه را حتي بهتر از خود او مي شناسد
مي داند که ديگر هيچ زني حاضر نيست حتي براي يک شب او را بپذيرد
رسوايي را که چند سال پيش به بار آورد نزديک بود او را به دادگاه بکشاند
هرچه بود به والدين دختر پول دادند و دهانشان را بستند
براي آبروي مسافر خانه لازم بود
او آنقدر مست کرده که تقريبا کبدش از کار افتاده
او همسر نمي خواهد
کسي را مي خواهد که حساب ها را نگاه دارد وگه گاه...
...
نيمه ديگر خدمتکار از او براي آنکه رويا هايش را فراموش کرده آزرده است
همچنان خموش روي پنجره جا خوش کرده
...
شب از نيمه گذشته
صداي پاهايي که به سختي تحمل وزن صاحبشان را دارند
در باز مي شود
چه خنده بي روح و کثيفي
مثل کثيفي خيابان پس از باران
...
تصوير از روي پنجره مي لغزد
و اين شروع
پايان تمام آرزوهاي خدمتکار است
.....

 
مشاهده: 133 بار | نویسنده: admin | تاریخ: 18 بهمن 1387 | نظرات (0) | ادامه مطلب

 

 



سلام

خیلی ساده همه چیز از یک نگاه شروع میشه.آخرش هم همه چیز با همون نگاه تمام میشه با این تفاوت که توی چشم های اونی که می خواد بره دیگه شوق روز اول نیست و توی چشم های تو که با همه وجود دوسش داری جز اشک چیزی نیست.

آره اون میره و شاید دیگه یادش نیاد که تو هم یه روزی دوسش داشتی

اما تو هنوز شب ها با خودت فکر میکنی که الان اون خوابه یا بیدار و تصور ش میکنی وقتی سایه اون مژه های بلند روی گونه های محکمش می افته و حسرت کنار او بودن که در جانت نشسته است و اشک و اشک و...

هیچ راهی نیست که بتونی حتی یک لحظه اون رو ببینی

همه چیز یادآور او هست اما خودش نیست

یادت می آید حرف های آخرش چه تلخ بود و چه نا آشنا گویا که این کلمات برای دهان او نا آشنا بودند

شاید هم برای گوش های تو انتظارش را نداشتی که از دهان او بشنوی

قلبت فشرده شد و باز هم دوستش داشتی با من بگو چه قدر دلت می خواست یکمرتبه بزند زیر خنده و بگوید با هات شوخی کردم

اما نگفت تو هنوز هم امیدواری که برگردد و بگوید همه اش شوخی بوده

 
مشاهده: 123 بار | نویسنده: admin | تاریخ: 18 بهمن 1387 | نظرات (0) | ادامه مطلب

 

 

ثبت نام در سایت
   
 

 

منوی اصلی
 
 
 

 

مطالب برتر
   
 

 

دسته بندی
   
 

 

روزشمار
 
<    «  شهريور 1389  »    >
شيدسچپج
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
2728293031 

 
 

 

لينکستان
   
 

 

PageRank
   
 

 

درخواست نویسندگی
   
 

 

Boghz.Ir ©2008